خیره به در
در پی چیزی که نیست
چشم پدر می دود
بخت از این خانه دگر می رود
های
مرا طاقت ماندن نماند
رخت بیا بر کشیم
پر کشیم
تا به سرایی دگر، فارغ از این ماجرا
وز تن عریان شب
کلبه ی بی غل و غشی پا کنیم
صبحدم از سوی شرق
پنجره ای وا کنیم
بلکه نوایی رسد
بخت بتابد به ما
خاطره ای نو شود
وز نفس ساده اش
پر کشد این سوز و آه ...
باز است
چه خبر داری تو
از غم شبهایم
کاش می فهمیدی
چفت این پنجره باز است هنوز
و چقدر تنهایم
این نیز خاطره شد...

...تنگ است
زنگار غم برشیشه دل نشسته و جایی برای دیدن نمانده
هی ...
با توام ای بی هیچِ با همه
هنوز هم دستانت رمق دارد گرد و غبار از شیشه برداری؟
و با غرورت بگویی
هرچه دادی خدا بدهد برکت
یا در تلاطم روزگار
دستانت در پنچه عقابی وا مانده؟
کجایی؟
کدام چهار راه؟
کدام خیابان؟
هنوز پیاده ای ؟
یا
این روزها سواره هستی؟
کجایی ؟ ها؟
دلم برایت تنگ است
می فهمی؟

...؟
منظورم این نبود
من
زورم این نبود
...
ای آفتاب جان ستان
من عابر سرد خزان
برگان زردم را بگیر
دریای دردم را بگیر
تا سوز آخر نامده
دستان سردم را بگیر...
نوبهار
دیوانه ام کردی بهار
خواب پریشان منی
آخر بگو، در ابتدای آمدن
یا انتهای رفتنی؟...
لغزیدن اشک
روی گونه ی تو
گریه ی تو
طعم شور بوسه ی تو
سهم آخر من شد
قطره ای که از دریا
پشت پلک تو نم شد
نم شد عاشقانه چکید
آمد و پر از اندوه
هدیه ی دل من شد ...
امروز از خودم خجالت کشیدم
یک شاخه گل به قیمت جانی معامله شد
از چشمان معصوم کودک
از آن دستان کوچک
از خودم
خجالت کشیدم...

به ایستگاه اتوبوس رسیدیم،
اتوبوس ایستاد،
نه کسی سوار شد و نه کسی پیاده،
این ما بودیم که معطّل ماندیم!

توصیه اول : تمام گوشه و کنار این عکس را بخوانید که بعدها تاسف نخورید!

برداشت دوم
توصیه آخر :خط آخر را ده ها بار بخوانید
هر بار غریبی خاصی را درک خواهید کرد.

رَس
ای که بی صید رخت عمریست ماندم در تب
تو به فریادم رس تا نرسد جان بر لب
سايه
در کوچه ی تنهایی من هیچ صدایی نشکفت
تا امید دیدن سایه ای از وهم و خیال
در دل غمزده و نازک من تازه شود . . .

